|
نظرات ارسالی
|
|
فرستنده:ali
|
سایت شما زیاد خوب نیست بیشتر زحمت بکشید. |
|
فرستنده:صابري جليل
|
مرد خياطي کوزه اي عسل در دکانش داشت.
يک روز مي خواست دنبال کاري برود ، به شاگردش گفت:
اين کوزه پر از زهر است! مواظب باش آن را دست نزني!
شاگرد که مي دانست استادش دروغ مي گويد حرفي نزد و استادش رفت.
شاگرد هم پيراهن يک مشتري را بر داشت و به دکان نانوايي رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشيد !!!
خياط ساعتي نگذشته بود که بازگشت و با حيرت از شاگردش پرسيد : چرا خوابيده اي؟!شاگرد ناله کنان پاسخ داد : تو که رفتي من سرگرم کار بودم، دزدي آمد و يکي از پيراهن ها را دزديد و رفت. وقتي من متوجه شدم،از ترس تو، زهر توي کوزه را خوردم و دراز کشيدم تا بميرم و از کتک خوردن و تنبيه آسوده شوم!!!
سخن روز : تجربه فقط اتفاقاتي نيست که براي ما ميافتد. اين است که دربرابر اتفاقاتي که برايمان ميافتد، ما چه ميکنيم...آلدوس هاکسلي |
|
فرستنده:صابري جليل
|
روزي حضرت سليمان (ع ) در کنار دريا نشسته بود،
نگاهش به مورچه اي افتاد که دانه گندمي را باخود به طرف دريا حمل مي کرد.
سليمان (ع) همچنان به او نگاه مي کرد که ديد او نزديک آب رسيد.
در همان لحظه قورباغه اي سرش را از آب دريا بيرون آورد و دهانش را گشود.
مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت.
سليمان مدتي در اين مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر مي کرد.
ناگاه ديد آن قورباغه سرش را از آب بيرون آورد و دهانش را گشود.
آن مورچه آز دهان او بيرون آمد، ولي دانه ي گندم را همراه خود نداشت.
سليمان(ع) آن مورچه را طلبيد و سرگذشت او را پرسيد.
مورچه گفت :
” اي پيامبر خدا در قعر اين دريا سنگي تو خالي وجود دارد و کرمي در درون آن زندگي مي کند.
خداوند آن را در آنجا آفريد او نمي تواند از آنجا خارج شود و من روزي او را حمل مي کنم.
خداوند اين قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دريا به سوي آن کرم حمل کرده و ببرد.
اين قورباغه مرا به کنار سوراخي که در آن سنگ است مي برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ مي گذارد
من از دهان او بيرون آمده و خود را به آن کرم مي رسانم و دانه گندم را نزد او مي گذارم و سپس باز مي گردم
و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد مي شود او در ميان آب شنا کرده مرا به بيرون آب دريا
مي آورد و دهانش را باز مي کند و من از دهان او خارج ميشوم.”
سليمان به مورچه گفت :
“وقتي که دانه گندم را براي آن کرم ميبري آيا سخني از او شنيده اي ؟”
مورچه گفت آري او مي گويد :
اي خدايي که رزق و روزي مرا درون اين سنگ در قعر اين دريا فراموش نمي کني رحمتت را نسبت به بندگان با ايمانت فراموش نکن |
|
فرستنده:صابري جليل
|
پيرمردي ضعيف و رنجور تصميم گرفت با پسر و عروس و نوه ي چهارساله اش زندگي کند.دستان پيرمرد ميلرزيد، چشمانش تار شده بودو گام هايش مردد و لرزان بود.
اعضاي خانواده هر شب براي خوردن شام دور هم جمع ميشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقريبا برايش مشکل مي ساخت. نخود فرنگي ها از توي قاشقش قل ميخوردند و روي زمين مي ريختند، يا وقتي ليوان را مي گرفت غالبا شير از داخل آن به روي روميزي ميريخت. پسر و عروسش از آن همه ريخت و پاش کلافه شدند.
پسر گفت: ” بايد فکري براي پدربزرگ کرد.به قدر کافي ريختن شير و غذا خوردن پر سر و صدا و ريختن غذا بر روي زمين را تحمل کرده ام.” پس زن و شوهر براي پيرمرد، در گوشهاي از اتاق ميز کوچکي قرار دادند.در آنجا پيرمرد به تنهايي غذايش را ميخورد،در حالي که ساير اعضاي خانواده سر ميز از غذايشان لذت ميبردند و از آنجا که پيرمرد يکي دو ظرف راشکسته بود حالا در کاسه اي چوبي به او غذا ميدادند.
گهگاه آنها چشمشان به پيرمرد مي افتاد و آن وقت متوجه مي شدند هم چنان که در تنهايي غذايش را مي خورد چشمانش پر از اشک است.اما تنها چيزي که اين پسر و عروس به زبان مي آوردند تذکرهاي تند و گزنده اي بود که موقع افتادن چنگال يا ريختن غذا به او ميدادند.
اما کودک چهارسالهاشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود. يک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازي با تکه هاي چوبي ديد که روي زمين ريخته بود.با مهرباني از او پرسيد: ” پسرم ، داري چي ميسازي ؟” پسرک هم با ملايمت جواب داد : ” يک کاسه چوبي کوچک ، تا وقتي بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم .” وبعد لبخندي زد و به کارش ادامه داد.
اين سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاري شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهرباني او را به سمت ميز شام برد.
قدرت درک کودکان فوق العاده است .چشمان آنها پيوسته در حال مشاهده ، گوشهايشان در حال شنيدن . ذهنشان در حال پردازش پيامهاي دريافت شده است.اگر ببينند که ما صبورانه فضاي شادي را براي خانواده تدارک ميبينيم، اين نگرش را الگوي زندگي شان قرار ميدهند. |
|
فرستنده:صابري جليل
|
پس از رسيدن يک تماس تلفني براي يک عمل جراحي اورژانسي، پزشک با عجله راهي بيمارستان شد و پس از اينکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهايش را عوض کرد و مستقيم وارد بخش جراحي شد...
او پدر پسر را ديد که در راهرو مي رفت و مي آمد و منتظر دکتر بود.
به محض ديدن دکتر، پدر داد زد: چرا اينقدر طول کشيد تا بيايي؟ مگر نميداني زندگي پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئوليت نداري؟
پزشک لبخندي زد و گفت : متأسفم، من در بيمارستان نبودم و پس از دريافت تماس تلفني، هرچه سريعتر خودم را رساندم و اکنون، اميدوارم شما آرام باشيد تا من بتوانم کارم را انجام دهم .
پدر با عصبانيت گفت : آرام باشم؟! اگر پسر خودت همين حالا توي همين اتاق بود آيا تو ميتوانستي آرام بگيري؟ اگر پسر خودت همين حالا ميمرد چکار ميکردي؟!!
پزشک دوباره لبخندي زد و پاسخ داد: من جوابي را که در کتاب مقدس انجيل گفته شده ميگويم : از خاک آمده ايم و به خاک باز مي گرديم ، شفادهنده يکي از اسمهاي خداوند است ...
پزشک نميتواند عمر را افزايش دهد ! برو و براي پسرت از خدا شفاعت بخواه ، ما بهترين کارمان را انجام مي دهيم به لطف و اميد خدا ...
پدر زير لب غرغر کنان گفت : نصيحت کردن ديگران وقتي خودمان در شرايط آنان نيستيم آسان است!!!
عمل جراحي چند ساعت طول کشيد و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالي بيرون آمد : خدا را شکر! پسر شما نجات پيدا کرد ...
و بدون اينکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حاليکه بيمارستان را ترک مي کرد گفت : اگر شما سؤالي داريد، از پرستار بپرسيد !
پدر با ديدن پرستاري که چند لحظه پس از ترک پزشک ديد گفت : چرا او اينقدر متکبر است؟! نميتوانست چند دقيقه صبر کند تا من در مورد وضعيت پسرم ازش سؤال کنم؟!
پرستار درحاليکه اشک از چشمانش جاري بود پاسخ داد : پسرش ديروز در يک حادثه ي رانندگي مرد... وقتي ما با او براي عمل جراحي پسر تو تماس گرفتيم، او در مراسم تدفين بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد ، با عجله اينجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاري پسرش را به اتمام برساند...
هرگز کسي را قضاوت نکنيد چون شما هرگز نميدانيد زندگي آنان چگونه است و چه بر آنان ميگذرد يا آنان در چه شرايطي هستند ...
سخن روز : شايد گاهي چشمهاي ما نياز داشته باشند که با اشکهايمان شسته شوند، تا بار ديگر زندگي را با نگاه شفافتري ببينيم. الکس تان |
|
فرستنده:صابري جليل
|
مسئولين يک مؤسسه خيريه متوجه شدند که وکيل پولداري در شهرشان زندگي ميکند و تا کنون حتي يک ريال هم به خيريه کمک نکرده است ، پس يکي از افرادشان را نزد او فرستادند...
مسئول خيريه : آقاي وکيل ما در مورد شما تحقيق کرديم و متوجه شديم که الحمدالله از درآمد بسيار خوبي برخورداريد ولي تا کنون هيچ کمکي به خيريه نکردهايد !نميخواهيد در اين امر خير شرکت کنيد؟!!
وکيل: آيا شما در تحقيقاتي که در مورد من کرديد متوجه شديد که مادرم بعد از يک بيماري طولاني سه ساله، هفته پيش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگياش کفاف مخارج سنگين درمانش را نميکرد؟!
مسئول خيريه: (با کمي شرمندگي) نه، نميدانستم. خيلي تسليت ميگويم.
وکيل: آيا در تحقيقاتي که در مورد من کرديد فهميديد که برادرم در جنگ هر دو پايش را از دست داده و ديگر نميتواند کار کند و زن و ? بچه دارد و سالهاست که خانه نشين است و نميتواند از پس مخارج زندگيش برآيد؟!
مسئول خيريه: (با شرمندگي بيشتر) نه . نميدانستم. چه گرفتاري بزرگي ...!
وکيل: آيا در تحقيقاتتان متوجه شديد که خواهرم سالهاست که در يک بيمارستان رواني است و چون بيمه نيست در تنگناي شديدي براي تأمين هزينههاي درمانش قرار دارد؟!!
مسئول خيريه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشيد. نميدانستم اينهمه گرفتاري داريد ...!وکيل: خوب ! حالا وقتي من به اينها يک ريال کمک نکردهام شما چطور انتظار داريد به خيريه شما کمک کنم؟!!
سخن روز : هر چه از دست ميرود بگذار برود، چيزي كه با التماس آلوده باشد را نمي خواهم حتي زندگي را. ارنستو چگوارا |
|
فرستنده:سید شعبانعلی میرغیاثی
|
نسخه شماره 2972 - 1391/05/05 -
5 مردادماه 1358:سالروز اقامه اولين نماز جمعه تهران توسط آيت الله طالقاني
گروه سياسي- محمدحسين روانبخش: پنجم مرداد 1358روزي بياد ماندني در تاريخ انقلاب است. اقامه نخستين نماز جمعه توسط مرحوم آيت الله طالقاني در اين روز با توجه به حضور بياد ماندني و تکرار نشدني مردم در آن، هرگز از خاطرهها پاک نخواهد شد.اگر چه آيت الله طالقاني تنها 5 هفته امامت جمعه تهران را بر عهده داشت اما همان نمازها، چنان ماندگار شد که در سال 1388، زماني که هاشمي رفسنجاني امامت نماز جمعه تاريخي بعد از انتخابات را برعهده گرفت، شور و حال و حضور مردم در آن نماز جمعه را به نمازهاي جمعه قرائت شده توسط آيت الله طالقاني تشبيه کرد. «امروز طليعه انجام اين فريضه بزرگ الهي و اين صف بزرگ جهاد و توحيد (نمازجمعه) است» اين جملات آغازين آيت الله طالقاني بود؛ آغازي که با ابتکاري زيبا در مهد علمي ايران، دانشگاه تهران رقم خورد.
سيد محمود علايي طالقاني در 13 اسفند 1289 خورشيدي (برابر با روز يکشنبه 4 ربيع الاول 1329 قمري) در خانواده اي اهل علم و داراي روحيات انقلابي در روستاي گليرد طالقان ديده به جهان گشود، پدرش ابوالحسن علايي طالقاني نخستين استاد وي بود. تحصيلات ابتدايي را نزد پدر آغاز کرد و پس از آن در مدارس رضويه و فيضيه قم تا سال 1317 تحصيل را تا درجه اجتهاد ادامه داد. در سال 1317 پس از گذران تحصيلات در مدرسه فيضيه و رضويه قم از عبدالکريم حائري يزدي اجازه نامه اجتهاد دريافت و در سال 1318 براي تدريس در مدرسه سپهسالار يا دانشگاه روحاني (مدرسه شهيد مطهري فعلي) راهي تهران شد. مرحوم آيت الله طالقاني يکي از مخالفان فعال حکومت پهلوي بود و در موقعيتها و شرايط مختلف به مخالفت با رويههاي جاري در حکومت دودمان پهلوي پرداخت و چندين بار در پي دستگيري روانه زندان شد. وي پس از پيروزي انقلاب ايران در بهمن 1357 رياست شوراي انقلاب را بر عهده گرفت و پس از آن با راي مردم تهران در 12 مرداد 1358 به عنوان نماينده اين شهر راهي مجلس خبرگان قانون اساسي شد و در مرداد همان سال از سوي امام خميني (ره)به عنوان امام جمعه تهران منصوب شد و تا قبل از وفاتش در شهريور 58، 5 نماز جمعه را برگزار کرد.
آيت الله طالقاني به عنوان يک روحاني در عصري راه پيمود که برخي از عالمان دين، او و امثال او را ديندار حقيقي نمي پنداشتند. خود درباره اين گروه نوشته است: «آنهايي که از جهت ضعف تشخيص و جمود به تقليد هر قديمي را دين مي پندارند و هر جديدي را مخالف با آن و به نام مقدس مآبي و احتياط کاري جز کلمات نفي- نه، چطور مي شود، بايد ساکت بود و احتياط کرد- هر بي ديني و فساد را اثبات و امضا مي نمايند و ميدان را براي هوسبازان و بندگان شهوت و مال، باز ميگذارند تا هرچه بخواهند به سر ملت مسلمان مظلوم بتازند، آنگاه بنشينند و به حال مردم گريه کنند...» اما ابوذر زمان، وظيفه خود و مسيرش را اين گونه تعريف کرد: «من خودم تکليف ديدم که اگر پيش نماز معمولي عادي باشم، به مسجد بروم و به منزل برگردم از اين زندگي شايد مرفه تر، راحت تر و آسوده تر باشم اما در مقابل تکليف و مسئوليتي که داريم و وضعي که پيش آمده است، مجبوريم ما در مسير درست مردم پيش برويم تا بتوانيم مطالب و حقايقي را که از مباني اسلام مي دانيم به مردم بفهمانيم.»
رسالت طالقاني آن جايي آغاز شد که البته به تحول از درون خويش پرداخت و بعد به حرکتي فکري و اجتماعي در روحانيت تشيع و احياي فکر اجتماعي ديني در امت اسلام انديشيد. او رسالت تاريخي را در شرايطي مي ديد که سياست ضدمذهبي رضاخان و تجددطلبي و غربگرايي حاميانش فضاي مذهبي ايران را به تيرگي کشانده بود و برخي روحانيت نه تنها منزوي شده بودند بلکه باورشان اين بود که دخالت روحانيت در سياست و در انقلاب مشروطيت نيز يک اشتباه بوده است. اما خط فکري و حرکتي «طالقاني» چون امام خميني(ره) و جمعي از علما و روحانيت راستين اين بود که با روشنفکري و از خود گذشتگي نه تنها براي حفظ مکتب و صيانت روحانيت کوشيدند بلکه جبهه جديد ورود جوانان روشنفکر مذهبي را به فرهنگ و سياست و مبارزه گشودند. مقدمه طالقاني بر کتاب «تنبيه الامه و تنزيه المله» آيت الله نائيني حکايت از روح دردمند او دارد و شامل بخشي از دردهاي دوران جواني اوست.
آيت الله طالقاني از سال 1318 ابتدا با تشکيل جلسات تفسير قرآن خانگي و پس از آن در سال 1321 با تشويق و همراهي جوانان و حتي مردم بازار به تاسيس انجمنهاي اسلامي، دعوتي ديگر را آغاز کرد و ترويج اسلام اما نه شکل گذشته آن بلکه فريادي تازه از «اسلام سياسي» را در مرکز تعليمات خود قرار داد.
وي پس از انقلاب، با اينکه از معتقدان و مروجان حجاب اسلامي بود اما از منتقدان حجاب اجباري براي زنان بود و استفاده از آن را اختياري عنوان ميکرد و بيشتر در پي فرهنگ سازي بود، فرهنگي که در آن زن با آگاهي و اختيار، حجاب را براي خود برگزيند. وي در واقع همواره در پي نشر اسلامي آگاهانه و متعهدانه بود.
وي درباره وظيفه مسلمانان راستين مي گويد: «آن مسلماني که خيال مي کند نمازش را خوانده و روزهاش را گرفته و دعايش را خوانده و تکليفش ساقط شده و منظور همين بود، اين را نفهميده است. آنکه خيال ميکند به همه رساله عمليه عمل کرد و ديگر هيچ مسووليتي ندارد، اين را نفهميده است. ما مي گوييم اسلام دين تحرک است، حال چرا مسلمانان تحرکشان از بين رفته است؟ براي اينکه عبادات را منتهاي مسئله و مسووليت بعثت انبيا گمان کرده اند. چنان سرهايمان را پايين انداخته ايم و شانه از زير بار مسووليتها خالي کرده ايم که فقط دين را در چند جمله طهارت، نماز و روزه خلاصه کرده ايم و بس... در صورتي که مسلماني و دين داشتن يعني تعيين سرنوشت، استقرار محيط امن، آزادي بيان، دخالت در امور زندگي، دخالت در اقتصاد، دخالت در بيت المال مملکت.» همينهاست که از شخصيت طالقاني نه يک روحاني خشک و ايستا بلکه رهبري مبارز، زنده و در حرکت مي ساخت. آيت الله طالقاني در ماههاي آغازين انقلاب به سبب بعضي ناملايمات يکبار تهران را ترک گفت اما پس از چند روز دوباره به تهران بازگشت. صداي گيرايش در نمازهاي جمعه هنوز در گوش است، سخناني که با سرفههايي خشک که يادگار زندانهاي طويل المدت و سخت ستمشاهي بود. ياد و نامش همواره جاويدان باد.
|
|
فرستنده:صابري جليل
|
كنار گذاشتن مشكلات
نجار، يک روز کاري ديگر را هم به پايان برد ...
آخر هفته بود و تصميم گرفت دوستي را براي صرف نوشيدني به خانه اش دعوت کند.
موقعي که نجار و دوستش به خانه رسيدند.قبل از ورود ، نجار چند دقيقه در سکوت جلو درختي در باغچه ايستاد وبعد با دو دستش ، شاخه هاي درخت را گرفت !
چهره اش بي درنگ تغيير کرد و خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، براي فرزندانش قصه گفت و بعد با دوستش به ايوان رفتند تا نوشيدني بنوشند ...
از آنجا مي توانستند درخت را ببينند ، دوستش ديگر نتوانست جلو کنجکاوي اش را بگيرد، و دليل رفتار نجار را پرسيد.نجار گفت :
آه اين درخت مشکلات من است ! موقع کار ، مشکلات فراواني پيش مي آيد ، اما اين مشکلات مال من است و ربطي به همسر و فرزندانم ندارد !
وقتي به خانه مي رسم ، مشکلاتم را به شاخه هاي آن درخت مي آويزم و روز بعد ، وقتي مي خواهم سر کار بروم ، دوباره آنها را از روي شاخه بر مي دارم .
جالب اين است که وقتي صبح به سراغ درخت مي روم تا مشکلاتم را بردارم ، خيلي از مشکلات ، ديگر آنجا نيستند ، و بقيه هم خيلي سبکتر شده اند !!!
.سخن روز : مردي که اشتباه نکند، ارزش کارهاي بزرگ را نخواهد داشت. ادوارد فيليپس
|
|
فرستنده:صابري جليل
|
نجات دادن
روزي مردي جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه اي را که در دريا در حال غرق شدن بود نجات دهد...
اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر مي کردند هر دوي آنها غرق مي شوند و اگر غرق نشوند حتما در بين صخره ها تکه تکه خواهند شد !
ولي آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد...
آن مرد خسته و زخمي پسرک را به نزديک ترين صخره رساند و خود هم از آن بالا رفت.
بعد از مدتي که هر دو آرامتر شدند ، پسر بچه رو به مرد کرد و گفت:
از اينکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختي متشکرم.
مرد در جواب گفت: احتياجي به تشکر نيست. فقط سعي کن طوري زندگي کني که زندگيت ارزش نجات دادن را داشته باشد!
سخن روز : انسان مجموعه اي از آنچه که دارد نيست ؛ بلکه مجموعه اي است از آنچه که هنوز ندارد، اما مي تواند داشته باشد ... ديل کارنگي |
|
فرستنده:صابري جليل
|
پل سرنوشت
يكى از جاهاى هولناك آخرت ((صراط)) است و آن جِسرى است كه بر روى جهنم مى كشند و تا كسى از آن نگذرد داخل بهشت نمى شود.
در روايات وارد شده است كه از مو باريك تر و از شمشير برنده تر و از آتش گرم تر است ، و مؤ منان خالص به راحتى مانند برق از آن مى گذرند و بعضى با دشوارى مى گذرند اما نجات مى يابند، و بعضى از عقبات آن ، به جهنم مى افتند و آن در آخرت ، نمونه صراط مستقيم دنيا است كه دين حق و راه ولايت و متابعت حضرت اميرالمؤ منين و ائمه طاهرين از ذريه او صلوات الله عليهم اجمعين است و هر كه از اين صراط عدول و ميل به باطل كرده است ، از گفتار يا كردار، از همان عقبه از صراط آخرت مى لرزد و به جهنم مى افتد و صراط مستقيم سوره حمد، اشاره به هر دو است .
علامه مجلسى (رحمه الله عليه ) در حق اليقين از كتاب عقايد شيخ صدوق (رحمه الله ) نقل كرده كه فرمود: اعتقاد ما در عقباتى كه در راه محشر است آنست كه هر عقبه اى اسم واجب و فرضى است از اوامر و نواهى الهى ، پس انسان به هر عقبه اى كه مى رسد اگر تقصيرى كرده است در آن عقبه او را هزار سال نگه مى دارند و حق خدا را از او مى خواهند اگر از عهده آن با عمل صالحى كه از پيش فرستاده بيرون آمد و يا رحمت خدا شامل حالش شد از آن نجات مى يابد و به عقبه ديگر مى رسد، پس پيوسته او را از عقبه اى به عقبه ديگر مى برند و نزد هر عقبه سؤ ال مى كنند از آنچه كه او انجام داده است پس اگر از همه سلامت بيرون رفت منتهى مى شود به دار بقاء، پس حياتى مى يابد كه هرگز مرگ در آن نمى باشد و سعادتى مى يابد كه شقاوت در آن نيست و در جوار خدا با پيغمبران و صديقين و شفعاء و صالحان از بندگان خداى تعالى ، ساكن مى شود |