|
نظرات ارسالی
|
|
فرستنده:فاطمه صابري هوشيار
|
روزی پسر بچه ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی می دانستند) و گفت : " مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید ."
شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.
شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.
شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.
شیوانا تبسمی کرد و گفت : " اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلا کش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی . هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطرسرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد ! "
زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید.اماهیچ اثری از کاهن معبد نبود! می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!
جمله روز : هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است...
|
|
فرستنده:سید محمد میرغیاثی
|
بسم الله الرحمن الرحيم پسربچه و درخت سیب يكی نبود يكی بود ... در روزگاران قديم درخت سيب تنومندي بود ... با ... ......... پسر بچه كوچكي این پسر بچه ... خیلی دوست داشت با اين درخت سيب مدام بازي كند ... از تنه اش بالا رود از سيبهايش بچيند و بخورد و در سايه اش بخوابد زمان گذشت ... پسر بچه بزرگتر شد و به درخت بي اعتنا ديگر دوست نداشت با او بازي كند اما روزي دوباره به سراغ درخت آمد درخت سيب به پسر گفت : « های ... بيا و با من بازي كن... » پسر جواب داد : « من كه ديگر بچه نيستم كه بخواهم با درخت سيب بازي كنم....» « به دنبال سرگرمي هائی بهتر هستم و براي خريدن آنها پول لازم دارم . » درخت گفت: « پول ندارم من ولي تو مي تواني سيب هاي مرا بچيني بفروشي و پول بدست آوري. » پسر تمام سيب های درخت را چيد و رفت سيبها را فروخت و آنچه را که نياز داشت خريد و ........ .. درخت را باز فراموش کرد ... و پيشش نيامد.. و درخت دوباره غمگين شد... .. مدتها گذشت و پسر مبدل به مرد جوانی شد و با اضطراب سراغ درخت آمد ... « چرا غمگینی ؟ » درخت از او پرسید : « بیا و در سایه ام بنشین بدون تو خیلی احساس تنهائی می کنم... » پسر ( مرد جوان ) جواب داد : « فرصت کافی ندارم... باید برای خانواده ام تلاش کنم.. باید برایشان خانه ای بسازم ... نیاز به سرمایه دارم ...» درخت گفت : « سرمایه ای برای کمک ندارم ... تو می توانی با شاخه هایم و تنه ام ... برای خودت خانه بسازی ... » پسر خوشحال شد... و با آنها ... خانه ای برای خودش ساخت ... دوباره درخت تنها ماند ... ... و پسر بر نگشت ... ... زمانی طولانی بسر آمد ... ... پس از سالیان دراز... در حالی برگشت که پیر بود و... غمگین و ... خسته و ... تنها ... درخت از او پرسید : « چرا غمگینی ؟ ای کاش می توانستم ... کمکت کنم .. …. اما دیگر .... نه سیب دارم .... نه شاخه و تنه حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو ... هیچ چیز برای بخشیدن ندارم ... » پسر ( پیر مرد ) درجواب گفت : « خسته ام از این زندگی و تنها هم .... فقط نیازمند بودن با تو ام ... آیا می توانم کنارت بنشینم ؟ » پسر ( پیر مرد ) کنار درخت نشست . . . . . . . . با هم بودند به سالیان و به سالیان در لحظه های شادی و اندوه . . . آن پسر آیا بی رحم و خود خواه بود ؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟ نه . . . ما همه شبیه او هستیم و با والدین خود چنین رفتاری داریم ... ؟؟؟ درخت همان والدین ماست تا کوچکیم ... دوست داریم با آنها بازی کنیم ... تنهایشان می گذاریم بعد ... و زمانی بسویشان برمی گردیم که نیازمند هستیم یا گرفتار به والدین خود عشق بورزید فراموششان نکنید برایشان زمان اختصاص دهید همراهی شان کنید شادی آنها شما را شاد دیدن است گرامی بداریدشان و ترکشان نکنید قال الله تعالى: وَقَضَى رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلاَهُمَا فَلاَ تَقُل لَّهُمَآ أُفٍّ وَلاَ تَنْهَرْهُمَا وَقُل لَّهُمَا قَوْلاً كَرِيمًا (23) وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُل رَّبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيرًا (24) سوره اسراء: 24و23 خداوندبزرگ می فرماید: و پروردگار تو مقرر كرد كه جز او را مپرستيد و به پدر و مادر [خود] احسان كنيد اگر يكى از آن دو يا هر دو در كنار تو به سالخوردگى رسيدند به آنها [حتى] اف مگو و به آنان پرخاش مكن و با آنها سخنى شايسته بگوى (۲۳) و از سر مهربانى بال فروتنى بر آنان بگستر و بگو روردگارا آن دو را رحمت كن چنانكه مرا در خردى پروردند (۲۴) سوره اسراء: 23و24 قال رسول الله(ص): العبد المطيع لوالديه و لربه فى اعلى عليين. پيامبر اكرم(ص) فرمود: بندهاى كه مطيع پدر و مادر و پروردگارش باشد، روز قيامت در بالاترين جايگاه است. كنز العمال، ج 16، ص 467. |
|
فرستنده:تقی صابری
|
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه
مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "
چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین
مبدل کرده ام .
یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته، یکی ذوق میکند که ترا فرش
کرده ،یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، یکی به خود می بالد که ترا
در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا
موزه سازی کنیم ؟
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،
آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند
.. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ”
احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …
قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،
خواندن تو آز آخر به اول ،یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان
که ترا حفظ کرده اند ، حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش
نکنند .
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .
آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ، گویی که قرآن همین الان
به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است
که به صلیب جهالت کشیدیم.
|
|
فرستنده:م.رزاقی
|
همينها هستند...!
مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظهی قبل از رها کردن دست، باانگشتهاش به دستهایت یک فشار کوچک می دهد… !
مثل آن راننده تاکسیای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی!
آدمهایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو بر نمیگردانند، لبخند می زنند!
آدمهایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.
دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتریادداشت، کتاب .
آدمهایی که از سر چهار راه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.
آدمهای پيامكهای آخر شب ! که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند،
آدمهای پيامكهای پُر مهر و بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی!
آدمهایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد از هر یادداشت غمگین خطهایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.
آدمهایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست!
آدمهایی که اگر توی کلاسی تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.
آدمهایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند!
همینها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن…
|
|
فرستنده:سيدمحمد
|
آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن.
وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...
به سلامتي همه مادراي دنيا...
پدرم ، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند !
شرمنده مي کند فرزند را ، دعاي خير مادر ، در کنج خانه ي سالمندان ...
خورشيد
هر روز
ديرتر از پدرم بيدار مي شود
اما
زودتر از او به خانه بر مي گردد !
به سلامتيه مادرايي که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن
ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميکشن ويلچرشونو هل بدن !!!
سرم را نه ظلم مي تواند خم کند ،
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو خم مي شود مادرم ؛
سلامتيه اون پسري که...
..
10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت...
..
20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....
... ... ... ... ..
30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه...!!!
..
باباش گفت چرا گريه ميکني..؟
..
گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...! :(
هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم
که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…
ولي پدر ...
... ... ... ...
يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند
خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست
فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد …
بياييد قدردان باشيم ...
به سلامتي پدر و مادرها
(( قند )) خون مادر بالاست .
دلش اما هميشه (( شور )) مي زند براي ما ؛
اشکهاي مادر , مرواريد شده است در صدف چشمانش ؛
دکترها اسمش را گذاشتهاند آب مرواريد!
حرفها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد!
دستانش را نوازش مي کنم ؛ داستاني دارد دستانش .
دست پر مهر مادر
تنها دستي ست،
که اگر کوتاه از دنيا هم باشد،
از تمام دستها بلند تر است...
پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!
پدر دستشو ميندازه دوره گردنه پسرش ميگه پسرم من شيرم يا تو؟
پسر ميگه : من..!!
... ... ...
پدر ميگه : پسرم من شيرم يا تو؟؟!!
پسر ميگه : بازم من شيرم...
پدر عصبي مشه دستشو از رو شونه پسرش بر ميداره ميگه : من شيرم يا تو!!؟؟
پسر ميگه : بابا تو شيري...!!
پدر ميگه : چرا بار اول و دوم گفتي من حالا ميگي تو ؟؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلي دستت رو شونم بود فکر کردم يه کوه پشتمه اما حالا...
به سلامتي هرچي پدره
مادر
تنها کسيست که ميتوان "دوستت دارم"هايش رااا باور کرد
حتي اگر نگويد...???
سلامتي اون پدري که شادي شو با زن و بچش تقسيم ميکنه
اما غصه شو با سيگار و دود سيگارش!
مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري! مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي! مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري ! مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد! مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود!
مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن....
پدرم هر وقت ميگفت "درست ميشود"...
تمام نگراني هايم به يک باره رنگ ميباخت...!
مردان پيامبر شدند؛
و زنان مادر؛
قداست پيامبران را توانستهاند به زير سوال ببرند؛
ولي قداست مادران را هرگز..!
آدم پير مي شود وقتي مادرش را صـــــــــــــــــــــــــــــدا ميزند اما جوابي نميشنود.........
ممماااااااااااادددددددررررررر..............
تو 10 سالگي : " مامان ، بابا عاشقتونم"
تو 15 سالگي : " ولم کنين "
تو 20 سالگي : " مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم"
... ... ...
تو 25 سالگي : " بايد از اين خونه بزنم بيرون"
تو 30 سالگي : " حق با شما بود"
تو 35 سالگي : "ميخوام برم خونه پدر و مادرم "
تو 40 سالگي : " نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"
تو هفتاد سالگي : " من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و مادرم الان اينجا باشن ...!
بيايد ازهمين حالا قدر پدرو مادرامونو بدونيم...
از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ...
بهشت از آن مادران است در حالي که به جز پرستاري و نگهداري از فرزندان ، هيچ حق ديگري نسبت به آتها ندارند و براي بيشتر چيزها اجازه ي بابا لازم است !!!!!
وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ، ميفهمي پير شده ! وقتي داره صورتش رو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ، ميفهمي پير شده ! وقتي بعد غذا يه مشت دارو ميخوره ، ميفهمي چقدر درد داره اما هيچ چي نميگه... و وقتي ميفهمي نصف موهاي سفيدش به خاطر غصه هاي تو هستش ، دلت ميخواد بميري
اگر 4 تکه نان خيلي خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشيد
کسي که اصلا از مزه آن نان خوشش نمي آيد (( مادر )) است
|
|
فرستنده:سيدمحمد
|
سی ثانیه پای صحبت «برایان دایسون»(مديرعامل سابق كوكاكولا)
فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از پلاستيك بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستيكي بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شكسته و خرد میشوند. او در ادامه میگوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ پلاستيكي همان کارتان است. كار را بر هیچ یك از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه كاری برای كاسبی وجود دارد ولی دوستی كه از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای كه از هم پاشید دیگر جمع نمي شود ، سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.
Imagine life as a game in which you are juggling some five balls in the air. You name them - work, family, health, Friends and spirit and you’re keeping all of these in the Air. You will soon understand that work is a rubber ball. If you drop it, it will bounce back. But the other four Balls - Family, Health, Friends and Spirit - are made of glass. If you drop one of these; they will be irrevocably scuffed, marked, nicked, damaged or even shattered. They will never be the same. You must understand that and strive for it.
"VALUE HAS A VALUE ONLY IF ITS VALUE IS VALUED"
|
|
فرستنده:سید شعبانعلی میرغیاثی
|
خلاصه اي از كتاب گاهشماري در بالا طالقان-ياد نامه عاشوراي قديم مهران كتاب حاصل تحقيق عزيز لاهيجاني مان، جناب آقاي علي بالائي لنگرودي در مورد مراسم آئيني عاشوراي قديم در روستاي مهران طالقان مي باشد.اين كتاب در 32 صفحه توسط انتشارات همگامان منتشر گرديده است. آئين فوق از سال 1358 خورشيدي از تاريخ چهارم نورج ماه (مطابق گاهشماري طالقان كه همان گاهشماري ساسانيان است) به آخرين جمعه تير ماه منتقل شده تا مردم ساكن در نقاط دور از مهران بتوانند در مراسم شركت كنند. مطابق نظر دكتر منوچهر ستوده در كتاب تاريخ گيلان و ديلمستان ، طالقان قسمتي از پشت كوه گيلان بوده ( تا انتهاي دولت كيائيان در لاهيجان در سال 1000 هجري) كه پس از آن طالقان و الموت از ديلم جدا وپس از آن به طالقان قزوين و تهران و كرج و حالا به ساوجبلاغ نسبت داده شده است. در ابتداي كتاب مقدمه اي كوتاه در مورد روستاي مهران و اقليم و مردمانش و بزرگان آن ديار موجود مي باشد.از جمله اشاره به اينكه مهران زادگاه درويش عبدالمجيد طالقاني ، خوش نويس نام آور است كه در اصفهان مي زيسته و خط نستعليق را به زيبا ترين شيوه مي نگاشت و ساختمان يادبود وي در مسير مهران در كنار جاده بنا گرديده است. در حكوت آل بويه در ديلم نخستين بار عزاداري براي امام حسين (ع) به راه افتاد و وزير دانشمند ايشان ، صاحب ابن عباد طالقاني از پيش گامان برپائي سوگواري بر امام شهيد بوده و اشعار تازي زيبايي از ايشان در اين باره موجود است تا سالهاي نه چندان دور مردم مهران و بالا طالقان از تقويم بازمانده از گاهشماري ساسانيان (اوستائي) استفاده مي كرده اند كه با تقويم فرسي امروزه هماهنگي هائي دارد. در اين گاهشماري ماه هاي 12 گانه 30 روزه بوده و 5 روز آخر سال پنچ پيتك نام دارد كه جزء ماه ها به شمار نمي آيد. اسامي ماه ها به شرح جدول ذيل است: 1 قَسَر ما تابستان 2 كرچ ما تابستان 3 خراما پائيز 4 تير ما پائيز 5 مردال ما پائيز 6 شرير ما زمستان 7 مير ما زمستان 8 اون ما زمستان 9 سيا ما بهار 10 ديا ما بهار 11 وهمنه ما بهار 12 نورج ما تابستان شروع سال مطابق تقويم ساسانيان در بالا طالقان با قَسَر ما بوده و پنج روز پنج پيتك مطابق تقويم ساساني آخر ماه هشتم ( اون ماه) بوده و شروع بهار و نوروز با سيا ما خواهد بود. تاريخ ها و آئين هايي كه در فرهنگ مردم طالقان و بويژه مهران موجود بوده و در اين كتاب به چگونگي آنها اشاره شده عبارتند از: گته چله (چله بزرگ)، كوچ چله (چله كوچك) ، آفتاب بحوت (يا بهود) ، پنچه پيتك ، مه درمه ،مه درمه دمج ، نوروز ، نوعيد، آئين سوري (در چهار شنبه پايان سال)،تير ما سينزه (شب و روز سيزده تيرماه مصادف با حماسه آرش كمانگير)،شب چله ، نورج ما توتك و عاشورا قديم. بيشترين بخش كتاب به اين مورد آخر پرداخته است و هدف از نگارش كتاب نيز بررسي اين مراسم و تقويم بالا طالقان بوده است. در كتاب چند روايت از نحوه انتساب روز چهارم نورج ماه به واقعه كربلا ذكر گرديده است و در مورد منشا "جُنگ تعزيه" مهران و نقش ملا علي بابا در برپايي آن نيز رواياتي آورده شده است. مردمان مهران از دير باز علاقه شديدي به برپايي و اجراي شبيه خواني داشته و افراد زيادي از ايشان تعزيه خوان بوده و هستند. در چند جا از كتاب در مورد زعفر جني و حضورش در واقعه كربلا و يا نقشش در تطابق چهارم نورج ماه با روز واقعه كربلا نوشتار و حكاياتي نقل گرديده است. مطابق نظر استاد ملك پور نياكي و استاد احمد بيرشك تاريخ دقيق عاشورا در سال 61 هجري برابر با 21 مهر ماه بوده است. "اگر از جدول استاد احمد بيرشك بهره برداري كنيم ، به يافته شگفت انگيزي مي رسيم و آن هم اينكه دهم محرم سال 1280 هجري قمري (آغاز هنر نمايي ملا علي بابا در مهران)، برابر است با روز شنبه ، ششم تير سال 1242 خورشيدي. همچنين ازسوي ديگر، ششم تير ، برابر است با چهارم نورج ماي طالقاني!" در انتهاي اين كتاب زيبا، روز شمار بالا طالقان مربوط به هزار سيصد پنجاه و هفتمين سالمرگ يزدگرد ساساني (1387 هجري) جهت آشنايي منتشر گرديده است. مطالعه اين كتاب زيبا به تمامي دوستان گران مايه پيشنهاد مي گردد. |
|
فرستنده:سید محمد میرغیاثی
|
درمان سوختگي مرد جوانی مزرعه ش رو با سم آفت کش سمپاشی می کرد و می خواست بدونه که چقدر از سم در مخزن باقی مونده. درپوش رو برداشت و فندک رو روشن کرد. بخار بلند شده از سم آتش گرفت و سراسر بدن اونو در بر گرفت. اون از روی تراکتور پائین پرید و فریاد زد. زن همسایه با حدود 10 تخم مرغ از خونه بیرون دوید و در عین حال فریاد می کشید "تخم مرغ بیارید". او تخم مرغها رو شکست وسفیده رو از زرده جدا کرد". وقتی آمبولانس رسید و مسئولین کمک های اولیه مرد جوان رو دیدن پرسیدن "کی این کارو کرده؟" همه به اون زن اشاره کردن و مامورین به اون زن تبریک گفتن. " شما صورت اونو از نابود شدن نجات دادین". در انتهای تابستان مرد جوان دسته گلی به اون زن تقدیم و از اون تشکر کرد. صورتش مثل صورت یک بچه صاف شده بود. در ذهن داشته باشین که این روش درمان شامل آموزشهای مامورین آتشنشانی هم هست. کمک ها اولیه شامل پاشیدن آب سرد بر سطح صدمه دیده و کاهش درجه حرارت برای جلوگیری از سوختگن لایه های زیرین پوسته. بعد سفیده تخم مرغ رو روی اون نقطه پخش کنید. زنی که قسمت زیادی از دستش رو با آب جوش سوزانده بود، با وجود درد زیاد، آب سرد روی دستش ریخت (که خیلی هم دردناکه. من کشیدم می دونم) دوتا تخم مرغ رو شکست و زرده رو از سفیده جدا کرد، کمی اونها رو هم زد، و دستش رو در سفیده فرو برد. سفیده روی دستش خشکید و لایه ای روی دستش کشیده شد. بعداً یاد گرفت که سفیده تخم مرغ یک کولاژن طبیعیه و در تمام بعد از ظهر هر یک ساعت لایه دیگری بر لایه های فبلی افزود. در بعد از ظهر دیگه دردی احساس نمی کرد و روز بعد بسختی میشد اثری از سوختگی دید. 10 روز بعد، هیچ اثری باقی نمونده و پوست رنگ طبیعی شو بدست آورده بود. نواحی سوخته شده به لطف کولاژن موجود در سفیده تخم مرغ که پر از ویتامینه کاملاً ترمیم شده بود. این اطلاعات ممکنه به درد هر کسی بخوره |
|
فرستنده:سید شعبانعلی میرغیاثی
|
نامه نظر علی طالقانی به خدا این یکی داستان نیست... واقعیته... در زمان ناصر الدین شاه اتفاق افتاده. و الان هم این نامه در موزه گلستان تهران تحت عنوان (نامه ای به خدا) نگهداری میشه... میتونید برید ببینید... نظرعلی طالقانی طلبه ای بوده که در مدرسه ی مروی تهران درس میخوانده. نظر علی طالقانی آنقدر فقیر بوده که شبها میرفته دور و بر حجره های طلبه ها میگشته تا شاید توی آشغالها چیزی برای خوردن پیدا کنه.... یه روز نظر علی طالقانی به ذهنش میرسه که نامه ای برای خدا بنویسه.... مضمون این نامه: بسم الله الرحمن الرحيم خدمت جناب خدا! سلام عليکم اينجانب بنده ي شما هستم. از آن جا که شما در قران فرموده ايد:"ومامن دابه في الارض الا علي الله رزقها" «هيچ موجودزنده اي نيست الا اينکه روزي او بر عهده ي من است.»من هم جنبنده اي هستم از جنبندگان شما روي زمين. در جاي ديگر از قران فرموده ايد:"ان الله لا يخلف الميعاد" «مسلما خدا خلف وعده نميکند.» بنابراين اينجانب به جيزهاي زير نياز دارم: 1-همسري زيبا ومتدين 2-خانه اي وسيع 3-يک خادم 4-يک کالسکه و سورچي 5-يک باغ 6- مقداري پول براي تجارت لطفا بعد از هماهنگي به من اطلاع دهيد. مدرسه مروي-حجره ي شماره ي 16-نظرعلي طالقاني بعد از اینکه نامه رو مینویسه پیش خودش فکر میکنه که نامه رو کجا بذارم که خدا اونو بخونه؟؟؟ به ذهنش میرسه که اونو تو مسجد بذاره که خانه ی خداست... به مسجد امام در بازار تهران (مسجد شاه آن زمان ) میره. همین طور که میگشته یه جای امن واسه نامش پیدا کنه یه سوراخ در دیوار مسجد میبینه... پیش خودش میگه: اینجا خوبه ... خدا حتما پیداش میکنه... و نامه رو در اونجا قرار میده... صبح روز بعد ناصر الدین شاه قصد شکار میکنه... با کاروان خود از آنجا عبور میکرده که ناگهان به خواست خدا باد تندی شروع به وزیدن می کنه و نامه ی نظر علی طالقانی را با خود برده و درست روی پای ناصر الدین شاه می اندازد... ناصر الدین شاه نامه را باز میکند... خدمت جناب خدا سلام علیکم... ناصر الدین شاه خندش میگیره و با کنجکاوی نامه رو میخونه. رو به کاروان میکنه و میگه: شکار متوقف شد....و دستور بازگشت کاروان را به کاخ میدهد... او يک پيک به مدرسه ي مروي مي فرستد، و نظرعلي را به کاخ فرا مي خواند. وقتي نظرعلي را به کاخ آوردند ،دستور مي ده همه وزرايش جمع شوند و بشون میگه: ما مفتخر شدیم نامه ای را که این اقا به خدا نوشته بودند- ایشان به ما حواله فرمودند. پس وظیفه ی ماست که آن را انجام دهیم... نامه را میخواند و دستور میدهد که هر یک از وزرا یکی را به عهده بگیرد: 1. همسری زیبا و متدین... یکی از وزرا میگوید: دختری زیبا و متدین دارم. او را به عقدش در می آورم. 2. .... 3. .... 4. .... 5. .... 6. .... هر کدام از وزرا یکی را به عهده گرفته و به نظر علی طالقانی میدهد. و به همین صورت خداوند متعال نامه ی آقای نظر علی طالقانی را بی پاسخ نگذاشته و خواسته هایش را برآورده میسازد. |
|
فرستنده:سید شعبانعلی میرغیاثی
|
مراسم«عاشورای قدیم» یکی از آیینهای ارزشمند شهرستان طالقان به عنوان میراث معنوی معرفی و به ثبت ملی رسید. به گزارش خبرگزاری موج، در همایش سراسری شورای سیاستگذاری ثبت پرونده مراسم عاشورای قدیم از سوی اداره کل میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان البرز ارائه شد در نهایت به دلیل ویژگیهای منحصر به فرد این رویداد معنوی در فهرست آثار ملی کشور قرار گرفت. بر اساس این گزارش، از ۲۰۰ سال قبل مردم روستای «مهران» طالقان علاوه بر ایام محرم در روز چهارم نوروز ماه دیلمی، عاشورا را به تاریخ خورشیدی به سوگواری میپردازند که به همین دلیل مراسم فوق میان اهالی به عاشورای قدیم نامگذاری شده است. این درحالی است که بازماندگان و نوادگان «ملا علیبابا» در طالقان بر این باورند که ۲۰ مهر ماه(مصادف با چهارم نوروز ماه گاهشماری دیلمی) روز شهادت امام حسین(ع) و تاریخ شمسی عاشورا است. در این مراسم اهالی روستای مهران با سیاهپوش کردن معابر و منازل و بر افراشتن پرچمهای سیاه به عزاداری، سینهزنی، تعزیهخوانی و اطعام میپردازند که البته از سال ۱۳۵۸ برگزاری این مراسم به آخرین جمعه تیرماه منتقل شده است |